این دلی که شکستی مال من نبود![]()
خیلی وقت پیش تقدیم به تو شد.خوشحالم چون حالا
میتونم جای دل سنگ بذارم تو سینه![]()
ای کاش سرنوشت جز این می نوشت
نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388 ساعت 14:47 موضوع | لینک ثابت
قلم هایی که شکستند.!!!
قلمم تو دستم بود...مشغول نوشتن بودم که دوباره پنجره ی اتاقم باز شد...اعصابم رو خورد کرده بود، چند دفعه باز شده بود ولی هر بار از رو صندلی بلند شدم و بستمش، چرا این جوری می شد!نمی دونم؟!
دست و دلم به نوشتن نمی رفت ،یعنی می خواستم بنویسم ولی چیزی تو ذهنم نبود که در باره ی اون بنویسم.
هوا ابری بود...همیشه از هوای ابری متنفر بودم،دعا دعا می کردم که بارون بباره تا دلم یه نفس راحتی بکشم ولی انگار همه چیز با من لج کرده بود.
از روی صندلی دوران بچگی بلند شدم و یه چند قدم راه رفتم که دوباره پنجره ی اتاق باز شد! ول کن نبود.
رفتم که پنجره رو ببندم ولی یه دفعه یه باد شدید اومد ...
همه ی ورقهام رو به هم ریخت.قلمم هم از پنجره افتاد بیرون ،پریدم که قلم رو بگیرم ،ولی دستم بهش نرسید و اون افتاد تو کوچه .وای!حالا باید چی کار می کردم...اون قلم تمامش برای من خاطره بودو از همه مهمتر نوشته ی روش بود!
سریع از خونه اومدم بیرون .در چوبی خونه رو باز کردم ،یکم دنبال قلمم گشتم ...دیدمش!افتاده بود لب جوب آب .
ورش داشتم ،داشتم برمی گشتم خونه ....که دیدم یکی صدام کرد !گفت:...!سلام.
موندم.اون اسم من رو از کجا بلد بود .تنم لرزید و قلم از دستم افتاد ولی این بار افتاد تو جوب...آب داشت اونو می برد!مثل سنگ یه جا مونده بودم و نمی تونستم تکون بخورم حتی نمی تونستم دنبال قلمم برم.
دوباره صداش اومد:آهان ،گرفتمش!چه قلم قشنگیه...روش چی نوشتی؟نوشتی ( دوست دارم) ...صدای خندش بلند شد ،خیلی بلند می خندیدو من اصلا از خندش خوشم نمی اومد ،نمی دونم چرا ،ولی اصلا حس خوبی نداشتم وقتی که اون داشت می خندید!
خیلی خندید ولی من گریه می کردم ،پیش خودم می گفتم :نکنه بفهمه!نکنه بهش بر بخوره،نکنه...
داشتم فکر می کردم ...
یهو صدای شکستن اومد!خدای من چی بود...
ترسیده بودم ،آخه نمی دونم چی شکسته بود.
دیگه تحملم تموم شد و برگشتم سمتش.
خشکم زد!من دوباره داشتم اونو می دیدم ...توی یه چادر سفید با گل های خاکستری که البته چنگی به دل نمی زد.ولی عوضش ،صورتش قشنگ تر از همیشه شده بود . زیبا تر از فرشتشه ها!این بار هم دلم لرزید،زبونم بند اومده بود (با این که بین رفیقام به پر حرفی معروف بودم).
محوش شده بودم ،نمی تونستم نگاش نکنم...
گفت: چه قیافه ای پیدا کردی!، مثلا عاشقی!!!!!(دوباره خندید ولی این بار بلند تر از دفعه ی قبل).
ناراحت شدم ولی به روش نیاوردم. ولی نتونستم جلوی اشک هام رو بگیرم و اشکام مثل بارون بهار رو گونه هام می بارید.
بالاخره خندش قطع شد.
گفت:بچه ای هنوز...
گفتم:چرا؟
گفت:کدوم آدم عاقلی قلمش رو دوست داره! کلاس اولی ...خانومتون چجوری گذاشته که با روان نویس بنویسی!
گفتم:من ........( می خواستم بگم ،اونو به خاطر تو نوشتم)!
نذاشت ادامه بدم و پرید وسط حرفم و گفت:می گم بچه ای ، باورت نمی شه..... دیشبم دیدمت که زیر بارون قدم می زدی و سنگ های کوچه رو شوت می کردی....شعر که نمی خوندی؟ (دوباره خندید)
بازم چیزی نگفتم! نمی دونم چرا ، ولی دلم رضا یت نمی داد که چیزی بهش بگم! می ترسیدم دلشو بشکونم.
گفت:خیلی علافی!نشستی رو یه صندلی و همش به کوچه نگاه می کنی و هی این قلم مسخره رو می کنی تو دهنت...مامانت نگفته که این چیزا رو تو دهنت نکنی ، بچــــــــــــــــــه جون!
کفرم در اومده بود! ولی هنوز دستام می لرزید.
دوباره ادامه داد: بچه های زیر دو سال تو کوچه فوتبال بازی می کنن ، پس چرا تو نمی یای با اونا بازی کنی!
صبرم تموم شد ، گفتم : خدا حافظ!
گفت: بیا کوچولو ، بیا قلمت رو بگیر که یه وقت مامانت دعوات نکنه!
برنگشتم، ولی دستم رو به عقب دراز کردم که یعنی قلم رو بده (برنگشتم که نبینه چجوری دارم گریه می کنم)
قلمو رو دستم احساس کردم.....ولی چرا دو تا بود!!!!؟
دستم رو آوردم جلو!وای خدای مــــــــــــــن!
قلمم شکسته بود!!!!!زانو هام خم شد و مجبور شدم رو زمین بشینم.....
سرم پایین بود و به شدت گریه می کردم .....همه جای تنم می لرزید ....کلمه های روی قلم از هم جدا شده بودند!
دیگه دوست دارمی وجود نداشت!!!!
صداش دوباره اومد: بچه! برو به قلمت عشق بورز !برو، آفرین! روش نوشته دوست دارم ! مسخره ، آخه کی قلم رو دوست داره.!؟ برو ، برو و نویسنده شو.
دیگه نای فریاد زدن هم نداشتم ، زیر لب گفتم تو رو دوست دارم ،من به عشق تو رو قلمی که همیشه با اون می نوشتم ، حک کردم <<دوست دارم>>
خنده کنان رفت!ولی من ماندم....ماندم تا ابد.....!!! قلبم ....عشقم ....قلمم.....وجودم....شیشه ی عمرم......در کوچه ای که حالا بارون زده بود ، ماند و من........ !!!! بارون می اومد ولی دلم دیگه نفس نمی کشید.
بارون خیلی شدید بود ...کل لباس هام خیس خیس بود و من هنوز روی آسفالت گرم و خیس کوچه روی زانوهام نشسته بودم. تا آخر شب تو کوچه موندم و گریه کردم.... بالاخره برگشتم خونه ! رفتم سراغ ورق هام که همشون کف اتاق ریخته بودن و بد جوری هم خیس شده بودند....یکی از اونا رو برداشتم و گذاشتم رو میز. اشکهام هنوز سرازیر بود......ورق بیشتر خیس شد.....روش با همون قلمه شکسته نوشتم :
یا تو یا مرگ ! ولی دیگر عاشق نخواهم شد..... ولی یادت باشه من با قلم هایی که شکستی می نویسم ،دوست دارم............
این داستانو خیلی دوست دارم گذاشتم شاید شما هم خوشتون بیاد
نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه بیستم فروردین 1388 ساعت 13:42 موضوع | لینک ثابت
سال نو مبارک
امیدوارم به تموم ارزو هاتون برسید واسه منم دعا کنید
نوشته شده توسط زهرا در جمعه سی ام اسفند 1387 ساعت 17:24 موضوع | لینک ثابت
سلام من رفتم شلمچه اومدم خدا خودش شاهده که چه زجری کشیدم خیلی خوش گذشت اما اون روحم رو
شکنجه میداد
صد بار تا حالا خواستم فراموشش کنم اما دلبری میکنه و من دوباره عاشق تر میشم
اون جا اتگار بهشته از خدا فقط خواستم منو از این همه عذاب نجات بده
امیدوارم خوش بگذره سال نو و سال خوبی دشته باشید
نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 ساعت 10:33 موضوع | لینک ثابت
پس از او با تو آغاز می کنم، با تو که دلیلی بودنی، با تو که بهانه ی جاری شدن اشکی، با تو آغاز می کنم که از آغاز بودی و تا ابد هستی، با تو که نه تنها درقلبم که در ذره ذره ی روحم سال هاست که رخنه کرده ای.
آری، با تو آغاز می کنم .... با توِیی که همه ی امید منی
اینجا، بی تو، تنهاتر از نبودنت، یک به یک خاطراتمان را ورق می زنم. به سال ها پیش سرک می کشم. تو همه جا به چشم می خوری. حتی بسیار پیش تر از بودنت. حتی پیش از بودنم؛ درست همزمان با خلقت آدم ... نمی دانم چقدر طول کشیدتا حوا متولد شود! ولی بی شک هرگز آنهمه اشتیاق بودن نداشتم...این شاید اولین بار بود که آدم ها معنای تنهایی را درک کردند.
چقدر گذشت از تولد آدم تا خلقت حوا را نمی دانم . ولی هرچه بود ، فرصت زیادی بود تا آدم دلتنگی را تجربه کند.
و خداوند بشریت را جفت جفت آفرید و برای هر انسان نیمه ای قرار داد تا در کنار او آرام گیرد.
آدم حوا را دوست داشت. شاید کمی هم عاشق بود، ولی مجنون نه! آدم یکبار تنها مانده بود- پیش از خلقت حوا- او می دانست بدون حوا بودن را.
حوانمی دانست که حضور آدم چقدر ارزشمند است و نمی دانست که اگر او نبود.....
حوا مفهوم دوست داشتن را نمی دانست. خدا حوا را دوست داشت، آدم نیز. حوا عادت کرده بود که دوستش بدارند، حوا از عشق نمی دانست. برای همین بود که اشتباه کرد. آدم هم اشتباه کرد چرا که ترس از دوباره تنها ماندن دلش را لرزاند. اما تاوان غفلت از عشق هبوط بود! انسان تصور کرد که به مکان تازه ای برای زیستن می رود، جایی نه به خوبی بهشت. اشتباه بشریت همین جا بود. آن زمان که اندیشید شاید فقط از بهشت رانده خواهد شد.
خداوند بشریت را جفت جفت آفرید و به جرم گناهشان میانشان جدایی انداخت، آدم ها نیمه هایشان را گم کردند و حوا نیز برای اولین بار چیزی شبیه تنهایی را احساس کرد. و نخست در زمین بود که لیلی ها مجنون شدند.
سرزنشت نمی کنم اگر به یاد نیاوری پیش از به دنیا آمدنت را، اعتراضی نیست اگر به خاطر نیاوری که ما نیز روزگاری جفت بوده ایم . پیش از انکه شوق بودن در زمین بر دلت بنشیند و مرا به خاطر یک تجربه ی تازه رها کنی... شاید هم یک فرمان بود ازسوی خدا یا شاید یک تقدیر...ولی خوب می دانم که اگر وعده ی دیدارت را در زمین نمیدادند هرگز از تو نمی گذشتم. شاید گمان بردم که پس از متولد شدن تو را دوباره بازخواهم یافت. ولی من هم بسان تمامی بشریت به اشتباه افتادم .
انسان ها تنها بر زمین متولد شدند، تنهای تنها! و بدتر از همه اینکه فراموش کردند هرآنچه را که در بهشت بر آنان گذشته بود، و از یاد بردند که تنها یک نیمه اند.
انسان ها بزرگ می شدند و هر لحظه بیش تر فراموشکار می شدند. در این میان انسان ها گاه جای خالی چیزی را در خود احساس می کردند. آنان که زیاد می اندیشیدند دریافتند که هدف از زندگی تکامل یافتن است، اما چگونه؟ هرکس راهی پیشنهاد کرد و هر کس به سمتی رفت درحالیکه بسیار بودند کسانی که حتی نمیدانستند که... و بسیاری از انسان ها هرگز نفهمیدند آن نیمه ای که انان را به تعالی می رساند انقدر به آن ها نزدیک است و پاسخ این معما انقدر ساده که عقل پیچیده جوابگوی آن نخواهد بود.
در این میان شاید کسانی بودند که کمتر ازدیگران فراموش کرده بودند. کسانی که می دانستند با چیزی از جنس خود تکامل خواهند یافت.
دیگران را نمی دانم، ولی من شاید مجنون تر از آن بودم که تو را به خاطر نیاورم و در عین حال عاقل تر از آنکه به حرف دل اعتنایی کنم. شاید این لطف خدا بود که مرا قدری شبیه تو بر زمین نهاد، آخر تو عاقل تراز آن بودی که به عشق ورزی دیوانه ای چون من اعتنا کنی.
می دانی؟ میان بشریت همیشه آنان که دیوانه ترند بیش تر به یاد می آورند. یا شاید انسان های عاقل آن هایی را که بیش تر به خاطر می آورند دیوانه خطاب می کنند، چرا که عقل می گوید نظر اکثریت فراموشکارقابل قبول است.
نمی دانم چقدر گذشت پس از تو تا من نیز پای برزمین بگذارم...به حساب عقل زمان بسیار کمی است ولی هیچ چیز جز دل منتظر نمی تواند زمان را دقیق محاسبه کند.و من بهتر از هرکسی میدانم که چقدر این انتظار به درازا کشید به امید دوباره دیدنت. با اینهمه هرگز تصور نمی کردم که اینگونه متولد شوم، در جایی نه در کنار تو ... نمی دانم این چه حکمتی ست که هرچه بزرگتر می شوی و هرچه عقل بیش تر رشدمی کند نوای دل آهسته تر شنیده می شود و روزی فرا می رسد که از جنس این زمین می شوی و نمی فهمی که حوای بی آدمی...وخوب می دانم که همه ی گریه ی کودکی ام که مادرم آن را در آغوش گرم خود آرام می کرد به خاطر ترس از هرگز نبودنت بود.
و اما من هم مثل همه بشریت به فراموشی مبتلا شدم. با این همه شاید پیش تر از این ها تو را به یاد آورده بودم که شعر یک کودک خردسال انگشت حیرت بر لبان آدم بزرگ ها نشاند، آنگاه که یک کودک شش یا هفت ساله از عشق سرود. شایدتورا به یاد آورده بودم که بی احساس دوست داشتنی، از عشق داستان ها نوشتم.شاید تو را به یاد آورده بودم که در تنهایی ام با کسی سخن می گفتم که نمی دانستم کجای این دنیا درتنهایی اش گم شده. آری، تورا به یاد آورده بودم آن زمان که نام تو بر لبانم نشست و ایمان داشتم که این همان نام توست و تو همه ی امید زیستنم خواهی بود.
با این همه من هم بزرگ شدم...آنقدر بزرگ که تصمیم به مرگ گرفتم. آنقدر بزرگ که فراموش کردم نیمه ی من جایی روی زمین تنهاست.قطعا انقدر شبیه آدم بزرگ ها شده بودم که تو را به بهانه ی تنهایی ام، تنها واگذارم.
حالا دلیل نرفتنم را بخوبی می دانم؛ آیا می شود که انسانی بدون خودش سفر کند؟ میشود که روح و قلب و همه ی وجودش را به کناری نهد و بگذرد؟ مگر می شود که من با تو بیایم و بی تو بروم؟
و اما من بدون تو حتی "هیچ" هم نبودم. برای همین بارها گفته ام که تو خود من هستی.
همه ی این سال ها دلتنگی، مرا از هرچه لیلی است مجنون تر کرد. و هر بار که خواسته یا ناخواسته تو را به یاد می آوردم دیوانه تر از آن می شدم که عاشقی چون فرهاد توانایی درک عظمت جنونم را داشته باشد.
بی تو در این سال ها زندگی در زمین احساس غربت می کردم، این که می گویم بر سر همه ی حواها آمده ... گیرم که نمی دانستند برای چه؟ حتی آدم ها نیز دلتنگ کسی یا چیزی بودند که نمی دانستند چیست...حتی من هم که قدری مجنون صفت بودم و بارها تو را به خاطر آورده بودم و از تو سروده بودم، حتی من هم از یادبرده بودمت.
به یاد می آورم روزهایی را که تو نزدیک تر از من به من بودی و من در اوج عشق ورزی نا خواسته ام به تو مرگ را به زیستن بی معنایم ترجیح دادم.
به یاد بیاور آن روزهای کوتاه با هم بودنمان را؛ آنگاه که در دنیای کودکانه مان با واژه ها عشقبازی می کردیم و هر دو همچون یک نفر در هم گم می شدیم. و من ناآگاهانه مست عشق می شدم . بی شک به روزگاری باز میگشتم که هنوز پای بر زمین نگذاشته بودیم.و اما عقل همه ی این لحظات زیبا را تنها با کلمه ای ویران می کرد.
اینک بگذار برایت از لحظه ی دیدار بگویم. از لحظه ای که خوب می دانی برای داشتن آن حاضر بودم همه ی ثانیه های عمرم را فدا کنم. آرزویم این بود که سر بر شانه ات بگذارم و تمام دقایق نبودنت را بگریم.آرزویم این بود که بوسه بر دستانت زنم، آرزو داشتم که خود را در آغوشت بیافکنم و ... ولی از همه ی این ها تنها مجال چشم دوختن به چشمانت را یافتم چرا که تمامی آرزوهایم را نذر دیدارت کرده بودم.به قول حافظ:
توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون می گزم لب که چرا گوش به نادان کردم
با این همه در چشمان تو نگریستن هم برایم به منزله ی معجزه بود. شاید خدا چیزی بیش تر از من می دانست آنگاه که بر دلم ندا داد که ارزوهایم را در ازای باتو بودن به کناری وانهم.
باور کن همان نگاه اول در چشم هایت کافی بود تا از مرز جنون بگذرم و پای از این دنیا فراتر نهم. همان نگاه اول کافی بود برای به یاد آوردن همه ی آنچه بر هرچه ادم و حوا گذشته بود. و خوب می دانستم معنای کلامم را وقتیکه از دلتنگی ام برایت گفتم که پیش از تولدم و حتی پیش از متولد شدنت دلتنگ تو بوده ام تا امروز(یعنی اولین و آخرین دیدارمان)
اما چقدر کوتاه بود این لحظات سرشار از آرامش با تو بودن، بی شک اگر انسان عاقلی در کنارم نبود جنون مرا تا ابد در کنار تو می نشاند. نمی دانم چرا خداوند تورا دوباره از من گرفت... شاید برای اینکه حوای درونم چیز تازه ای بیاموزد.شاید فرصت دوباره ای برای باور عشق. شاید برای به یاداوردن مفهوم دلتنگی. یا شاید آزمون تازه ای برای آموختن صبر. و شاید برای اینکه به یاد آورم که از تو نمیتوان گذشت و تو فقط مسیری نیستی که برای رسیدن به کمال بتوان ازتو عبور کرد و خود را به عشق بی نهایت خداوند پیوند زد. و بی شک برای اینکه بیاموزم از تو نمی توان به اوج رسید که با تو باید به اوج رفت. تا هرگز از یاد نبرم که بی تو تنها یک نیمه ام.
و اما دوباره رفتنت چقدر شبیه هبوط تو بود به زمین. و من به وعده دیدارت امید بستم....می اندیشم شاید این نیز وعده ی دیگری ست برای دیدار دوباره ی تو در بهشت. نگفته بودم که هیچ چیز را بی تو نمی خواهم؟مگر نه اینکه دیوانگان بی محاسبه به بهشت وارد می شوند؟
به یاد می آوری؟ به ستوه آمده بودی از تکرار مکرر این جمله که تنهایم نمی گذاری... دیگرتاب این همه تنهایی در من نیست!
اگر هنوز ذره ای آدم صفتی، کمی "مجنون" باش.
نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه پنجم اسفند 1387 ساعت 15:58 موضوع | لینک ثابت

خودش اول نگاهم کرد خدایا
به صد خواهش صدایم کرد خدایا
گناه این جدایی گردن اوست
که او اخر رهایم کرد ای خدایا

نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ساعت 15:39 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان
یه مدت نبودم ولی تو این مدت چیزایی زیادی یاد گرفتم چیزایی
که اینده منو دگرگون می کنه
عملی که داشتم افتاد تیر ماه و شلمچه تو اسفند ماه
تو این مدت به خاطره گفتم دوستش دارم غرورم ترک برداشت
ولی اونم گفت که دوستم داره یه چسب زد
ترکشو ترمیم کرد
اینقدر اتفاق افتاد که به اندازه ی هزار صفحه میشه ولی روز
های خیلی خوب و خیلی بدی رو پشت سر گذاشتم اشک هایی که
ریختم هیچ وقت یادم نمیره و اون شادی هایی که قشنگ ترین
لحظه های عمرمو تشکیل میداد
مهم ترین کارم این بود که تونستم علاقمو کنترول کنم نمی دونم
چه طور فقط میدونم خدا کمکم کرد
خدایی که حتی تو بد ترین لحظه ها تو بد اخلاقی هام تو هر لحظه
ای که هیچ کس نمی تونست تحمل کنه تحملم
کرد به رفتارام خندید تا به خودم اومدم بهم گفت خیلی بچه ای یه
نگا به خودت بکن ببین این کارا و رفتارا این خواسته ها کارای
یه ادم بزرگه بهم گفت دیدی بچه ای سعی کن خودت باشی گفت
غصه نخور راه ها یی که داری رو امتحان کن
فقط میتونم صادقانه ترین کلمه ای رو که تو عمرم به زبون اوردم
رو بگم
ای مهربان ترین ای بزرگ ترین ای که هستیم از توست
دوستت دارم خدایا
نوشته شده توسط زهرا در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 ساعت 15:29 موضوع | لینک ثابت
ای عزیز دل .........
من امروز از فرط عاشقی عزادارم.....
نصیب من از امروز تو هیچ است و از فردای تو هیچ است اصلا از فردای تو هیچ
تر......
و هیچ مثل زمزمه های بدونه موسیقی
یعنی فقط خیره ماندن بدونه پنجره
یعنی فاصلهای از جنس ناتمامش
یعنی عاشقی بدونه معشوق
عشق یعنی هیچ
حیف نیست تو باشی من تنها ..؟
من تنها....
تنها شاید باران می بارد یا شاید هوا مر طوب بود
خوب یادم هست اشک می ریخت ....
سیاهی این یاداشت یعنی چشمهای سیاه تو مانند نن که سیاه پوش چشمان سیاه
تو شده ام
نگران نباش حالی نپرس چیزی نگو
نگرانم نباش فقط کمی ملتهبم
نوشته شده توسط زهرا در چهارشنبه دوم بهمن 1387 ساعت 15:24 موضوع | لینک ثابت
سلام مجدد الان حال خوبی ندارم
ای کاش سرنوشت جز این می نوشت تا یه لحظه اوج خوبی رو حس میکنم به از عرش به فرش کشیده
میشم
دیگه عصاب نوشتن ندارم منم می خوام یه مدت برم ولی زود میام شاید همین فردا یا 1 ماه دیگه
راستی من
12 بهمن عمل دارم واسم دعا کنید زود خوب بشم و از درسام عقب نمونم
راستی یه چیزای در مورد خاطره فهمیدم که نمی دونم چی کار کنم چیزای بدی نیست ای کاش می
تونستم
بگم ولی من نمی تونم راز دوستمو فاش کنم خدایا تو کمکم کن
نوشته شده توسط زهرا در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 ساعت 16:17 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

سلام دوستان به وب من خوش اومدید من دل تنگی هام خستگی هام غم ها وشادی هامو
در این وب باز گو می کنم لطفا با نظر ها تون منو خوش حال کنید
من متولد 9/9/ 1373 هستم تو مدرسه ی نمونه دولتی درس می خونم خلا صه جز خر خون های روزگارم
من یکی از دوستامو خیلی دوست دارم نمی دونم اون دوستم داره یانه دربارش می خوام تو وب بنویسم و ازتون کمک بگیرم
دوستدار شما زهرا
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY